کجایند نجواهایی که خدا را فریاد می کردند ؛من حامل روح خدایی در جسم خاکیم.من اندیشه ی ناب خواستنم.
پرتغال ما داریم میآییم.آسوده بخواب.
می دانم که عوض کردن دنیا بی حاصل است.این همه پیامبر آمد و رفت اما ظلم و ستم ریشه کن نشد.بلکه هر دینی در دست عده ای ابزاری شد برای سیطره ی بیشتر .آن هم نه فقط بر مال و جان که حتی بر شخصیت و ضمیر انسانها.من دین را به خودی خود به عنوان یک برنامه درست زندگی قبول دارم.همه ادیان انسانها را به خوبی و پاکی دعوت می کنند.اینکه عده ای بهتان می زنند بر بعضی دینها به خصوص اسلام که جنگ طلب است به نظر من یا درست دین را نمی شناسند یا نسبت به آن کینه دارند.من به عنوان یک مسلمان در قرآن که کتاب دین اسلام است هیچ چیزی ندیدم که نسبت به دینم گمان بدی ببرم.سرتاسر قران خداوند بیان می کند که خدای شما مهربان و بخشنده است.در چندین قسمت خدا بیان می دارد که تمام گناهان شما بخشیده خواهد شد به جز شرک به خدا.من به چنین دینی با این وسعت از عطوفت ایمان دارم نه دینی که در کمین است تا از دیگران مچ گیری کند و سر بزنگاه آبرویش را بریزد.وقتی خدای من به پیامبرش می فرماید به همه حرفها گوش کن و بهترینش را انتخاب کن و یا به سخنان مشرکین گوش بده و از کنار آنها بگذر.چه تفسیر برای خود می توانم داشته باشم غیر از آنکه به من بنده اش می گوید در برابر همه حتی دشمنان قسم خورده ات سعه ی صدر پیشه کن.من ا زکسانی که آگاهانه یا نا آگاهانه دین من را اعتقادات من را راهی را که مرا به خدا می رساند و از آن طریق به به خدا نزدیکتر شده ام به تمسخر میگیرند و یا تخطئه می کنند و یا بهتان می زنند تنها متنفرم اما هرگز نفرین نمی کنم و بد کسی را نخواهم خواست که می دانم خدای من به همه مهربان است.
من ۷ ساله بودم که مرگ را با تمام وجود و اعتراف می کنم با وحشت حس می کردم.۷ ساله بودم که اولین حمله ی هوایی به اهواز انجام شد ٬آن زمان پدرم بیرون بود و من هرگز فراموش نمی کنم که تا چه حد از اینکه شاید دیگر او را نبینم بر خود می لرزیدم در حالیکه مبلها را بر می گرداندیم تا در زیر آن پناه بگیریم.آن روز پشت خانه ی ما بمباران شد و ترکشهای آن سقف خانه مان را هدف گرفته بود.ما تمام ۸ سال را در جنوب بودیم. زیر صدای هراس انگیز ضد هوایی و در مواردی غرش میگهای عراقی ودر انتظار مرگ.
بعد ازجنگ در دوران بازسازی و مشکلات اقتصادی دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه شدم.جو سختگیرانه ای بر محیط دانشگاه حاکم بود.من خود قربانی این فضا شدم و صلاحیت اخلاقی من به دلیل اتفاق نه چندان مهمی مورد تردید مسئولین محترم و خیر اندیش دانشگاهی قرار گرفت.یکی ازآن مسئولین عزیز که مرا محکوم کرد و آبروی مرا و دو تن دیگررا برد بعدها به دلیل فساد اخلاقی و آشکار شدن ارتباط نا مشروعش با دانشجویی از دانشگاه اخراج شد!اما آبروی رفته ی من و آن دوتن نه تنها اعاده نشد بلکه بعد از گذشت ۱۲ سال از آن روزگار و در حالیکه تشکیل خانواده داده ام هنوز در هر گزینشی باید جزئیات آن روز را کامل شرح دهم.
بعد از اتمام دانشگاه مشکل کار و استخدام و ازدواج پیش آمد.شرایط به گونه ای نبود که جوانی بتواند خود به طور مستقل زندگی جدید را آغاز کند.غرور جوانی باید شکسته میشد و دست یاری (گدایی) به سوی بزرگترها دراز می شد تا بتوان بار زندگی را بر دوش کشید.و چه بار سخت و سنگینی بود.
به عنوان یک مرد که وظیفه ی نان آوری را دارد باید تمام سعی خود را می کردم تا نه رفاه خانواده را بلکه فقط یک زندگی نسبتا آبرومندی را مهیا کنم.افسوس که تمام تلاش من برای استقلال به درهای بسته می خورد و هر دری فقط با پارتی باز میشود.و مگر یک نفربه چند نفر و چند بار می تواند رو بیاندازد؟
گذشته ی من و تمام هم نسلان من در بلا تکلیفی و در نگرانی از آینده ی مبهم گذشت و می گذرد.
در این روزگار در حالیکه جوانی را با دلی شکسته و پر از دغدغه طی می کنم با زهم دل نگران آینده ای هستم که در پیش است و هیچش مشخص نیست.اصلا قادر به برنامه ریزی برای آینده نیستم.
نمی دونم چرا نسل ما اینجوری شده.می دونم که نسلهای قبل از ما اوضاع بهتری داشتند.می بینم که نسلهای بعد از ما اوضاع بهتری دارند.
نمی خوام بگم دنیای سیاهی داریم.اما دنیای امیدوار کننده ای هم نداریم.همیشه باید در یک حالت ترس باشیم ٬همیشه احساس می کنم یک جور عذاب وجدان دارم به خاطر زندگی کردن.انگار نسل ما اومده تا گناه گذشتگان را با رنج خودش بشوره تا آیندگان آرامتر زندگی کنند.
هیچ چیز با دلخوشی وارد زندگی ما نمیشه.احساس می کنم نسل ما هر چی داره و گیرش میآد باید یک نوع منت هم همراهش باشه.همه بهش می گن این چیزی که الان داری از صدقه سر ماست.
ما همه فرزندان حافظ و سعدی و مولوی و بابا طاهر و و فردوسی بزرگ هستیم.ما همه از عظمت تخت جمشید ، پاسارگاد ، بیستون و چهل ستون و هیبت دماوند و سبلان و سهند به وجد می آییم.ما همه مفتخر به وجود ابن سینا و رازی و بیرونی و ناصر خسرو هستیم.ما همه از نوادگان رستم و آرشیم.
من هم می پذیرم که باید استقلال فرهنگی اقوام این سرزمین را به رسمیت شناخت که ایران زمین با این همه رنگارنگی و تفاوتهای زیبا پایدار مانده است نه با تحقیر و تمسخر که ارمغان خارجیان است.مگر آمریکا که گوی سبقت را در اقتصاد و دانش از دیگران ربوده است و لقب ابرقدرتی را یدک می کشد جمع اضداد و کشور هفتاد و ملت نیست؟این گوناگونیها می تواند سازند و بالنده باشد اگر تدبیری در کار باشد.
اما چه شده است که ایرانی ترین اقوام که در طول چندین هزار سال ایرانی را هویت بخشیدند و در راه بقایش جان باختند اینک با مشاهده ی برخی نامهربانیها و بی لیاقتی حاکمان این چند صد ساله بر اصالت خود لگد می زنند و منکر خود می شوند؟
و یا شاید همچون فرزندی ناخلف بر بالین احتضار ولی نعمت خود در انتظار لحظه ای هستند تا ارث خود بر گیرند؟
درست نیست که اگر نمی توانیم در ساختن شریک خوبی باشیم، آری، در خراب کردن شانس خود را امتحان کنیم.
که بی ثمر شدند.
روزها از پس روزها می گذرد و گنجینه دل سربسته ماند تا رنگ خیال اندیش ذهن در بالاترین حد خود
محو شود.زندگی مهد پرورش دلخواسته های نوین است.زندگی رویای به حقیقت پیوسته ی تنهایی
است.دنیا جولانگاه خشونت بار تقابل خواسته هاست.رزمگاه نبرد قدرتهاست ٬بر سر زور آزمایی.
زندگی سرود عشق است با ضرباهنگ مرگ.ریتم زندگی در اوج گامها با خدعه ی همنوعان مغشوش
می شود.دور باطل آرزوها آنگاه آغاز می شود که شکست غالب می شود و من در این وسعت غمزده
همچنان خیره به دوردستها بر دستانم تکیه زده ام.
من هنوز مرده ام.