تبليغاتX
گذرگاه سکوت
به آرامی به سمت دریا قدم بر می دارم تا در بیکرانش غوطه ور شوم.زندگی آغاز رفتن است و ماندن تکرار مرگ.باید رفت تا تاریخ را دوباره ساخت.تاریخ ، خاطرات به جا مانده از خیال پردازی من است.بگذار از اوج کهکشانها افول انسانیت را در جاذبه ی سیاهچالها ببینم که من از آسمانها فراتر رفته ام.

کجایند نجواهایی که خدا را فریاد می کردند ؛من حامل روح خدایی در جسم خاکیم.من اندیشه ی ناب خواستنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:27 توسط سکوت

... و بازی دوم هم باختیم.اما پرتغال چنان آسوده هم پیروز نشد.بچه ها واقعا زحمت کشیدند.بچه ها خسته نباشید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:32 توسط سکوت

باختیم.به همین راحتی.بعد از کلی امیدواری به جهت شیوه ی بازی در نیمه ی اول.

پرتغال ما داریم میآییم.آسوده بخواب.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:13 توسط سکوت |

نمی دانم چرا هیچ انسجامی در ذهنم برای بیان حرفهایم وجود ندارد.هزاران سخن است که می خواهم بگویم اما گویی قفلی بر زبان زده اند تا نگویم.همیشه می گفتند و می شنیدم که آدم تو داری هستم (هر چند خودم چنین فکر نمی کردم و جز راز دیگران که می شنیدم هر گز از خود چیزی پنهان نمی کردم)اما مدتی است که از خود گفتنم هم نمی توانم.شاید دلیل آن این باشد که هزاران بار سرم به سنگ خورده است.شاید به این دلیل که در جامعه ما سادگی و بی پیرایگی و صداقت را حماقت می دانند.یاد گرفته ایم که هر آدمی باید آن خودی خود را در درون مخفی دارد و خود را غیر از آنچه هست نشان دهد وگرنه از شخصیتش سو استفاده می کنند.اگر کلاهی سر ما رفت تقصیر ما است که سادگی کردیم و نه آن شیادی که خباثت به خرج داده است.گویی کلاهبرداری حق کسانی است که زرنگی ! می کنند و  دیگران را فریب می دهند.این ما هستیم که نباید خود را آنچنان که هستیم بروز دهیم.افسوس دنیا وارونه شده است.ارزشهای انسانی جابجا شده است.نمی دانم اشکال از ما آدمهاست که بیراهه می رویم یا اقتضای طبیعت است که هر زمان به رنگی می شود و ارزشها جایگزین می شوند و بدا به حال کسانی که از این رنگ به رنگ شدنها بی خبرند.

می دانم که عوض کردن دنیا بی حاصل است.این همه پیامبر آمد و رفت اما ظلم و ستم ریشه کن نشد.بلکه هر دینی در دست عده ای ابزاری شد برای سیطره ی بیشتر .آن هم نه فقط بر مال و جان که حتی بر شخصیت و ضمیر انسانها.من دین را به خودی خود به عنوان یک برنامه درست زندگی قبول دارم.همه ادیان انسانها را به خوبی و پاکی دعوت می کنند.اینکه عده ای بهتان می زنند بر بعضی دینها به خصوص اسلام که جنگ طلب است به نظر من یا درست دین را نمی شناسند یا نسبت به آن کینه دارند.من به عنوان یک مسلمان در قرآن که کتاب دین اسلام است هیچ چیزی ندیدم که نسبت به دینم گمان بدی ببرم.سرتاسر قران خداوند بیان می کند که خدای شما مهربان و بخشنده است.در چندین قسمت خدا بیان می دارد که تمام گناهان شما بخشیده خواهد شد به جز شرک به خدا.من به چنین دینی با این وسعت از عطوفت ایمان دارم نه دینی که در کمین است تا از دیگران مچ گیری کند و سر بزنگاه آبرویش را بریزد.وقتی خدای من به پیامبرش می فرماید به همه حرفها گوش کن و بهترینش را انتخاب کن و یا به سخنان مشرکین گوش بده و از کنار آنها بگذر.چه تفسیر برای خود می توانم داشته باشم غیر از آنکه به من بنده اش می گوید در برابر همه حتی دشمنان قسم خورده ات سعه ی صدر پیشه کن.من ا زکسانی که آگاهانه یا نا آگاهانه دین من را اعتقادات من را راهی را که مرا به خدا می رساند و از آن طریق به  به خدا نزدیکتر شده ام به تمسخر میگیرند و یا تخطئه می کنند و یا بهتان می زنند تنها متنفرم اما هرگز نفرین نمی کنم و بد کسی را نخواهم خواست که می دانم خدای من به همه مهربان است.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:34 توسط سکوت |

یادش به خیر دوران کودکی ما  چه زود گذشت.دوران جوانیمان هم آخرین سالهای خود را می گذراند و کم کم می رسیم به سنین بزرگسالی.هر چند زندگی نسل من همه در بیم و هراس و دغدغه گذشته است.من در آغاز جنگ ۷ ساله بودم.از همان کودکی با صدای ضد هوایی و با غرش هواپیماها آشنا شدم.صدای آژیر قرمز و وحشت و هراس بعد از آن .با جانپناه با سنگر گرفتن.

من ۷ ساله بودم که مرگ را با تمام وجود و اعتراف می کنم با وحشت حس می کردم.۷ ساله بودم که اولین حمله ی هوایی به اهواز انجام شد ٬آن زمان پدرم بیرون بود و من هرگز فراموش نمی کنم که تا چه حد از اینکه شاید دیگر او را نبینم بر خود می لرزیدم در حالیکه مبلها را بر می گرداندیم تا در زیر آن پناه بگیریم.آن روز پشت خانه ی ما بمباران شد و ترکشهای آن سقف خانه مان را هدف گرفته بود.ما تمام ۸ سال را در جنوب بودیم. زیر صدای هراس انگیز ضد هوایی و در مواردی غرش میگهای عراقی ودر انتظار مرگ.

بعد ازجنگ در دوران بازسازی و مشکلات اقتصادی دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه شدم.جو  سختگیرانه ای بر محیط دانشگاه حاکم بود.من خود قربانی این فضا شدم و صلاحیت اخلاقی من به دلیل اتفاق نه چندان مهمی مورد تردید مسئولین محترم و خیر اندیش دانشگاهی قرار گرفت.یکی ازآن مسئولین عزیز که مرا محکوم کرد و آبروی مرا و دو تن دیگررا برد  بعدها به دلیل فساد اخلاقی و آشکار شدن ارتباط نا مشروعش با دانشجویی از دانشگاه اخراج شد!اما آبروی رفته ی من و آن دوتن نه تنها اعاده نشد بلکه بعد از گذشت ۱۲ سال از آن روزگار و در حالیکه تشکیل خانواده داده ام  هنوز در هر گزینشی باید جزئیات آن روز را کامل شرح دهم.

بعد از اتمام دانشگاه مشکل کار و استخدام و ازدواج پیش آمد.شرایط به گونه ای نبود که جوانی بتواند خود به طور مستقل زندگی جدید را آغاز کند.غرور جوانی باید شکسته میشد و دست یاری (گدایی) به سوی بزرگترها دراز می شد تا بتوان بار زندگی را بر دوش کشید.و چه بار سخت و سنگینی بود.

به عنوان یک مرد که وظیفه ی نان آوری را دارد باید تمام سعی خود را می کردم تا نه رفاه خانواده را بلکه فقط یک زندگی نسبتا آبرومندی را مهیا کنم.افسوس که تمام تلاش من برای استقلال به درهای بسته می خورد و هر دری فقط با  پارتی باز میشود.و مگر یک نفربه چند نفر و چند بار  می تواند رو بیاندازد؟

گذشته ی من و تمام هم نسلان من در بلا تکلیفی و در نگرانی از آینده ی مبهم گذشت و می گذرد.

در این روزگار در حالیکه جوانی را با دلی شکسته و پر از دغدغه طی می کنم با زهم دل نگران آینده ای هستم که در پیش است و هیچش مشخص نیست.اصلا قادر به برنامه ریزی برای آینده نیستم.

نمی دونم چرا نسل ما اینجوری شده.می دونم که نسلهای قبل از ما اوضاع بهتری داشتند.می بینم که نسلهای بعد از ما اوضاع بهتری دارند.

نمی خوام بگم دنیای سیاهی داریم.اما دنیای امیدوار کننده ای هم نداریم.همیشه باید در یک حالت ترس باشیم ٬همیشه احساس می کنم یک جور عذاب وجدان دارم به خاطر زندگی کردن.انگار نسل ما اومده تا گناه گذشتگان را با رنج خودش بشوره تا آیندگان آرامتر زندگی کنند.

هیچ چیز با دلخوشی وارد زندگی ما نمیشه.احساس می کنم نسل ما هر چی داره و گیرش میآد باید یک نوع منت هم همراهش باشه.همه بهش می گن این چیزی که الان داری از صدقه سر ماست. 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:20 توسط سکوت |

در همه حال ایران وطن من است.نمی توان با اين توجيه که ناموس ما دزديده شده است از آن چشم پوشی کرد و وابستگی و هویت خود رامنکر شد.ايران وطن ماست و هيچ چيز حتی توجيهات و بهانه های بچگانه اين واقعيت تاريخی را عوض نخواهد کرد.ايران وطن ترک و کرد و بلوچ و آذری و عرب و گيلکی و مازنی و خراسانی و فارس و ... است.ايران خانه‌ی همه‌ی اقوامی است که در طول ۷۰۰۰ سال آن را با خشت جان خود ساخته اند.

ما همه فرزندان حافظ و سعدی و مولوی و بابا طاهر و و فردوسی بزرگ هستیم.ما همه از عظمت تخت جمشید ، پاسارگاد ، بیستون و چهل ستون و هیبت دماوند و سبلان و سهند به وجد می آییم.ما همه مفتخر به وجود ابن سینا و رازی و بیرونی و ناصر خسرو هستیم.ما همه از نوادگان رستم و آرشیم.

من هم می پذیرم که باید استقلال فرهنگی اقوام این سرزمین را به رسمیت شناخت که ایران زمین با این همه رنگارنگی و تفاوتهای زیبا پایدار مانده است نه با تحقیر و تمسخر که ارمغان خارجیان است.مگر آمریکا که گوی سبقت را در اقتصاد و دانش از دیگران ربوده است و لقب ابرقدرتی را یدک می کشد جمع اضداد و کشور هفتاد و ملت نیست؟این گوناگونیها می تواند سازند و بالنده باشد اگر تدبیری در کار باشد.

اما چه شده است که ایرانی ترین اقوام که در طول چندین هزار سال  ایرانی را هویت بخشیدند و در راه بقایش جان باختند اینک با مشاهده ی برخی نامهربانیها و بی لیاقتی حاکمان این چند صد ساله  بر اصالت خود لگد می زنند و منکر خود می شوند؟ 

و یا شاید همچون فرزندی ناخلف بر بالین احتضار ولی نعمت خود در انتظار لحظه ای هستند تا ارث خود بر گیرند؟

درست نیست که اگر نمی توانیم در ساختن شریک خوبی باشیم، آری، در خراب کردن شانس خود را امتحان کنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:7 توسط سکوت |

روزها از پس روزها می گذرد و من همچنان در رویای آرزوهایی که برآورده شوند و یا در حسرت  آرزوهایی

که بی ثمر شدند.

روزها از پس روزها می گذرد و گنجینه دل سربسته ماند تا رنگ خیال اندیش ذهن در بالاترین حد خود

محو شود.زندگی مهد پرورش دلخواسته های نوین است.زندگی رویای به حقیقت پیوسته ی تنهایی

است.دنیا جولانگاه خشونت بار تقابل خواسته هاست.رزمگاه نبرد قدرتهاست ٬بر سر زور آزمایی.

زندگی سرود عشق است با ضرباهنگ مرگ.ریتم زندگی در اوج گامها با خدعه ی همنوعان مغشوش

می شود.دور باطل آرزوها آنگاه آغاز می شود که شکست غالب می شود و من در این وسعت غمزده

همچنان خیره به دوردستها بر دستانم تکیه زده ام.

من هنوز مرده ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:21 توسط سکوت |