امروز گذشت.اون خبر خیلی خوب نرسید.حیف شد.به قول معروف شانس محکم در خانه را می کوبید.در را هم باز کردم.اما انگار کسی نبود.سر کاری بود احنمالا.زندگی همش سر کاری است.حیف شد...
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:38 توسط سکوت
|
امروز خبری خیلی عالی شنیدم.قرار است اتفاقات خوبی بیافتد.احتمالا زندگی من کاملا عوض خواهد شد.
خدا را شاکرم.من منتظر روزهای خوبی هستم.اگر خدا بخواهد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:51 توسط سکوت
|
شروع کردم به نام آنکه نامش آغاز زندگی است.
سکوت را دوست دارم با تمام غربت و رمز و رازش.
نمی دانم که از چه خواهم گفت.نمی دانم که چرا شروع کردم.
نمی خواهم اینجا گنجینه ی رازهای مگوی عاشقی و دلشکستگیها
باشد.هنوز نمی دانم که از این نوشتنها چه می خواهم.می دانم ولی آرزوهایم نا گفتنی است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:4 توسط سکوت
|